ღ اعدامی عشق ღ
دلم اعدامی عشق است به دار قلب خاموشت بدان تا لحظه مردن نخواهم کرد فراموشت
بین ما نیست. نمیدانم الان کجایی و در چه حالی هستی اما امیدوارم در آرامش کامل این نامه ی از دوستی با فاصله های زیاد بخوانی از وقتی که با تو آشنا شدم عشق و محبت را در صدای پر محبتت حس کردم و حال فهمیدم که بی تو حتی یک لحظه نیز نمیتوانم زندگی را سپری کنم. هر شب با محبت و عشق تو می خوابم و با مهر و دوست داشتن تو بیدار میشوم و به امیدی که امروز روزی باشد که وقتی نسیم با طراوت می وزد و چشمانم را باز میکنم فرشته ای همچون تو در برابر من بایستی و مرا با لبهایت به اوج خوشبختی ببری. ای عزیز همیشه بدان که من عشق را با وجود قلب پر مهرت یاد گرفتم و با عشق تو زنده هستم و بدان بی عشق تو و وجود تو دیگر در عالم حیات نخواهم بود. نمیخوام از سفر و دوری بگم نمیخوام از غم بگم نمیخوام از دوری و فاصله ها ی زیاد بگم نمیخوام با حرفام بغض صدات بگیره نمی خوام عشق قشنگمون بوی دوری بگیره بوی فاصله و غم بگیره. دوست دارم با حرفام بفهمی که دوستت دارم و فاصله ای که بین ماست کم رنگ بشه و دیگر هیچ فاصله ای را احساس نکنیم. ...جان ای همدم مهربانم از وقتی که خورشید مهرت بر روی قلب پژمرده ی من طلوع کرد دیگر نتوانستم جز زیبایی تو به هیچ چیز و هیچ کس دیگر فکر کنم چون تو تنها امیدی هستی که با اسم تو و صدای تو عشق تمام دنیا را احساس میکنم و اسم تو را مانند ۵ پرنده ی عاشق می نگارم و با آن زندگی میکنم هرچند تو این احساس مرا در این فاصله کم احساس میکنی ولی در سکوت خود فرو رفته ای و حرفی از فاصله در میان نیست. هر وقت این نامه را خواندی به آسمان قلبت نگاه کن می بینی که ستاره ها هم در حال عشق بازی هستند و با شنیدن هر کلمه ی محبت آمیز بوسه ای بر لبان یکدیگر می گذارند و در خلوت سکوت خود به خواب عشق میروند و تا دیدار دوباره ی ما صبر می کنند تا دوباره یکدیگر را غرق بوسه کنند. دیگه وقت وداع و خداحافظی میخوام با لبخند با عشق و بوسه از یکدیگر جدا شیم فرشته ی مهربان من دیگر از این همه محبت های بی دریغ تو به وجد رسیده ام و بدان قلبم فقط مال تو است. و من به عشق بی پایان تو اعتماد دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم. با آرزوی امید برای تک ستاره شهر قلبم قربانت سلطان غم اگر در وفا یکتا نبودی دلم هرگز بیهوده دلتنگت نمی شد دشت ها،کشتزار ها،بیابان های بی کران،صحرای خشک و بی گیاه،دهستان های با شکوه،غروب های غم انگیز را به خاطر وجود تو از نظر گذراندم. تا تو را ببینم. توئی که زمانی به من اظهار عشق می نمودی،توئی که زندگی آرام و نشاط آور مرا به تلاطم غم انگیزی مبدل ساختی. اما از پیشم رخت بر بستی. از زادگاهم گریختم تا شاید در این اجتماع شلوغ بتوانم به زندگی ننگین تن در دهم. ولی فرمانروای طبیعت و عالم بشر به این بدبختی من تمایل نداشت. در شبی تیره و ظلمانی،که عشاق بی قرار و گم کرده رهنوردان در میان صفحه نیلگون آسمان ماه را می جویند. صفحه تاریک سرنوشت من هم ماه خویش را جستجو میکرد. گمان میبردم با طلوع وجود او تیره روزی ها،ناکامی ها،بدبختی ها،پلیدی ها،غم ها،رنج ها، و... مبدل به شادی ها و خوشبختی ها می گردد. و می توانم بر خرمن حسرت های دیرینه ی زندگی ام بنشینم و با آسودگی خاطر دیده بر نگاه او دوزم. اما؟ آه چه دنیا هوس انگیز و بی وفاست. بی وفا تر از روشنائی روز. مدت زمانی سرنوشت مرا میدان تاخت و تاز خویش قرار داده و مرا به دست فراموشی سپرد. ...عزیز بیا. ای مهربان دیروز و نامهربان امروز... بیا به خاطر دختری معصوم و بی گناه که امیدی جز تو ندارد از این سفر قطع نظر کن. سفزی که بدبختی مرا دوباره تجدید می نماید. سفری که امیدها . آرزوهای مرا به نوءمیدی مبدل می سازد و وادار به زندگی ننگین می کند. زندگی که لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،عزیز و خار،زاهد و عابد،فقیر و غنی،عاشق و معشوق بر آن نفرین فرستند. زندگی که: زبور داوود،تورات موسی،انجیل عیسی و خلاصه قرآن محمد بر آن لعنت فرستاده است. به امید آرزویم... هنوز فراموشم نمیشود که در آن روز پائیزی بهنگام غروب،غروبی که حاکی از یک عشق پاک میبود،لحظه ای که طبیعت آغوش گشوده تا عشاق عشقبازی کنند. گامهای دو عاشق بر گونه ی جاده ی باریک و خلوتی سیلی میزد. به سوی کاخی با شکوه،قصری افتخار آمیز روی نهاده بودند. محیط آرام و غم باری بود،گل های زیبا هر کدام بر فراز شاخه ای خود نمائی مینمودند. در میان این قصر آرام و خاموش جسد دو عاشق با وفا به خاک سپرده شده بود،سنگ گورشان را گل های زیبا پوشیده بود نهال انگوری زیر قدومشان روئیده بود. پیوند ها از این نهال زدند و انگورش را شراب ریختند. آنرا شراب عشق نامیدند. تاریکی همه جا را فرا گرفته و این دو دلداده که برای سوگند وفاداری بر کنار مزار قربانی های عشق رفته بودند،جامی از شراب عشق نوشیده و باز می گشتند. این بود افسانه شراب عشق. I hate all the boys 난 애들이 싫어 Odio tutti i ragazzi 私はすべての少年たちを憎む Ich hasse alle Jungen 我恨所有的男孩 Я ненавижу всех мальчиков मैं सभी लड़कों से नफरत Odi omnes pueros أنا أكره كل الصبية Je déteste tous les garçons Mən bütün oğlanlar nifrət میخواستم بهتون بگم واسه یه مدت وبم تعطیله.................... امیدوارم منو فراموش نکنین. برای یه مدت خداحافظ... و شاید برای همیشه دیگه هیچ امیدی به درست شدن این وضعیت ندارم... میخوام دوباره بنویسم از این روزها و شب های تکراری... چند وقتیه که ترجیح میدم سکوت کنم... سکوتی سنگین... سکوت میکنم تا مبادا حرفی از دلتنگی بزنم... تنها چیزی که برام هنوز تکرار طاقت فرسا نشده نوشتن هست... وای به اون روز که نوشتن برام طاقت فرسا بشه... هر چند دارم به اون روز هم نزدیک میشم... ولی افسوس هیچ کس نمیتونه از دلم آگاه بشه... میخوام دیگه نباشم توی این دنیا... امشب میخوام برات از دلم بگم... از روزهام بگم... شب هام... دلتنگی هام... دلم میخواد تنها نباشم... من... اینجا هیچ وقت از رفتن حرف نمیزنی... هیچ وقت داد نمیزنی... اینجا دیگه گریه وجود نداره... دلهره معنی نداره اینجا اه... اه ه... اه ه ه... اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه... خسته شدم خدایا... خسته شدم... خیلی خسته... دیگه بسه... چقدر خیالات و رویا پردازی... آخه خدایا چرا اینجوری شدم من... من که میدونم هیچ وقت این ها اتفاق نمی افته... این من بودم که دیوونه شدم نه هیچ کس... ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ضربان قلبم خیلی زیاد شده... صداشو میشنوی؟؟؟... خیلی حالم بده... یه احساس خستگی شدید... نمیتونم فراموش کنم و به حال عادی برگردم... نه تلقین هست نه هیچ چیز دیگه ای... فقط یه واقعیت تلخ است... یه دیوانگی محض... خدای مهربانم تنها مونس و یارم،دست نیاز و چشم امیدم به سوی درگاه توست. محتاج لطف تو ام. کمکم کن خدایا! محبوب مغرورم: دنیا فانی است،زیبائی ها چون بهار خواهند گذشت از روزیکه عشقم را نسبت به تو ابراز کردم در نگاه هایت بارقه ای از تکبر و خود خواهی درخشیدن گرفت. می پنداشتم مرور زمان این بارقه را محو خواهد کرد. اما بر خلاف آرزویم بیشتر شد. آیا دیده ای،باد خزانی غنچه های زیبا را چطور به یغما میبرد. و هیچ توجه داشته ای که سیاهی شب بر روشنائی روز چیره میشود. در آرزوی روزی باش که غرورت گل عشقمان را پژمرده سازد و جز گلبرگ های خشکیده چیزی باقی نماند. از آه های دلخراش و سوزانم بترس که مبادا فرشته عشق ترحم کرده و آه من تخت سلطنت غرورت را ویران سازد. تو که چنین آرزو داشتی چرا عاشقم کردی و مغرورانه دستم را از دستت رها کردی. برو محبوب مغرورم... این آخرین نامه است که از خون دلم سرچشمه گرفته و آرزوهایم را در خود منعکس نموده است این نامه را مینویسم شاید که دل همچون سنگ خارای تو ذره ای به رحم آید و شاید با خواندن این نامه ذره ای از عهد و وفای دیرینه ات در وجود تو جا بگیرد. شاید بیاد آوری آن جملات فریبنده را که خیال میکردم از قلب و جانت سرچشه گرفته است. آیا آن وعده های دیرینه ات را به یاد می آوری؟ آیا به یاد می آوری که روز را بی نام تو به شب نمیرساندم. این من بودم که فریب آن وعده های عاشق فریب تو را خوردم. این من بودم که چون عروسکی در دست تو بودم و تو مرا نوازش میکردی آیا به یاد میاوری که: اول آن کس که خریدارت بود من بودم باعث گرمی بازارت من بودم افسوس که تو لایق این احساس نبودی حیف از کلمه معشوق که هیچ به تو زیبنده نیست تو معشوق بی وفا هستی،بی وفا تر از روشنایی روز،اکنون من بر گور آرزوهایم شبها را صبح می آورم و به یاد آنروزها چند قطره اشک فرو میریزم شاید که از این سوزش دل،شمع وجودت نیز بگرید و از این احساس به شور آید و به خود بگویی که من چه کرده ام. آیا بهتر نبود عهد نابستن از آن که ببندی و نپائی. دلدار جفاکار،این تویی،این بدن زمردین توست که اکنون در میان بازوان دیگری جای گرفته است. آیا این لبان بی احساس توست که لبان دیگری آنها را نوازش میدهد. افسوس که چقدر بی وفا بودی... تو را به خاطر خودت نه برای تمناها و هوس های دل خویش دوست میدارم. یار بوالهوس: افسوس میخورم که چرا دنیای عشق را از دریچه شهوت می نگری. احساسات عنان گسیخته ات نسبت به دیگری مرا بر آن نمود که از تو جدا شوم و برایت بنگارم؟ ای هوسباز چرا رمز عشق را ندانسته عاشق شدی خویش را در ردیف عاشقان میار،عشق، عاشق،معشوق شهوت را یگانه مایه ی نابودی عشق می دانند. برو... برو تا آتش شهوتت را با بدن بلورین او خاموش سازی و میان دست های دیگری لمس شوی. برو ای یار هر جایی... آه دیگر نمیخواهمت برو... از پیشم ناپدید شو. دلدار فراموش کارم. روزهای نخستین آشنائیمان بیم داشتم که با این پای خسته و اندام ناتوان نتوانم عشق تو را بپذیرم لایق این چنین محبت بزرگی نباشم. اما حال می اندیشم که اشتباه فکر میکردم. جملات فریبنده ای را که از زبان ادا میکردی... از اعماق قلبت سرچشمه نگرفته بود چون تو در نبودن من به دیگری دل بستی. برو دیگر نمیخواهم تو را ببینم. برو ای هوسباز... ای محبوب نابکار: احساس می کردم با عشق ورزیدن به تو از تیره روزی زندگی نجات می یابم. اما حال می اندیشم عشق تو مرا به سیه روزی نزدیکتر نمود و کاخی که از آمال و آرزوهایم بنا شده بود تو ویران ساختی و خویش را در آغوش دیگری افکندی. لعنت بر تو هوسباز که بهار آرزوها و امیدهای مرا به خزان و یأس و ناامیدی مبدل ساختی برو عشق تو را از قلبم بیرون افکندم برو خداحافظ...

| Design By : RoozGozar.com |



